تبلیغات
سید عارفان شهید سید علی اصغر ربیع نتاج - ....
....

یه عكسی به من نشون داد ، یه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله ای بود ، گفت : این اسمش عبدالمطلب اكبری هست ، این بنده خدا زمان جنگ مكانیك بود ، در ضمن كر و لال هم بود .

یه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبری شهید شده ، غلام رضا‌ که شهید شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هی با اون زبون كر و لالی خودش ، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا !؟ محلش نذاشتیم ، می گفت : هرچی سروصدا كرد هیچ كس محلش نذاشت .

گفت : دید ما نمی فهمیم ، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر كشید ، روش نوشت : شهید عبدالمطلب اكبری ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنید

خندید ، ما هم خندیدیم ، گفتیم شوخیش گرفته ، می گفت : دید همة ما داریم می خندیم ، طفلك هیچی نگفت ، سرش رو انداخت پائین ، یه نگاهی به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت .فرداش هم رفت جبهه .

10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقیقاً تو همین جایی كه با انگشت كشیده بود خاكش كردند . وصیت نامه اش خیلی كوتاه بود ، اینجوری نوشته بود ؛

یك عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یك عمر هر چی می خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نیستم ، مسخره ام كردند ، یك عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یك عمر كسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم ، یك عمر برای خودم می چرخیدم ، یك عمر . . .

اما مردم ! حالا كه ما رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نكردید.

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در پنجشنبه 1 فروردین 1392ساعــت04:37 ق.ظ تــوسط سید عارفان | نظرات ()