تبلیغات
سید عارفان شهید سید علی اصغر ربیع نتاج - پرواز در نماز
پرواز در نماز

*ما  با هم  مشغول نماز بودیم.وقتی نمازمان تمام شد ایشون دوباره بلند شد و شروع به نماز کرد و ما هم بیرون آمدیم که کومله ها  کمین زدند. اولین نفری بود که شهید شد .سر نماز شهید شد.

*از نظر مالی وضعشان خوب نبود برای همین تا اول راهنمایی خواند و بعد از مدرسه بیرون آمد و رفت خیاطی و شاگرد خیاط شد.

*عشق جبهه داشت میگفت:وقتی شهید شدم دو تا دستم را بگذارید بیرون تابوت تا فکر نکنند که برای مال رفتم، دست خالی رفتم و دست خالی برگشتم.

*به مادرم میگفت:من بروم جبهه تو مادر شهید می شوی ، یک خانه را می بینی که 2 تا شهید داده و بعضی 3 شهید و بعضی 4 شهید ، من باید بروم.

*خودش میگفت: من می روم و دیگر بر نمی گردم. دوست دارم که یکبار به جبهه بروم  و آخرین بارهم باشد.

* به مادرم میگفت: اگر من رفتم شهید شدم فکر کن علی اصغر امام حسین (ع) رفته شهید شده.

*یکبار خواب دیدم که دو دستش بیرون تابوت بود همانطور که خودش خواسته بود...

*گفتم:داداش تو کوچک هستی نرو گفت:نه اصلا" مخالفت نکن بگذار من بروم جبهه دو ست دارم به خاطر ناموس و وطنم بروم همراه او رفتم تا پیش در حیاط. گفتم تو کوچکی و اسلحه به دوش گرفتن نمی توانی گفت: نه  من باید بروم شما هم مثل حضرت زینب(س) باشید راه من را ادامه دهید فقط خون شهدا را پایمال نکنید.

*یکبار خواب دیدم که باغ بزرگی است و برادرم آنجاست. بهش گفتم که چرا اینجا نشسته ای گفت: آن زن را می بینی که دارد می آید. گفتم بله.گفت اول بچه ات را بغل کن گفتم: بچه ، بچه من که مرده است.گفت: آن زن اسم تو را دارد  و می آید پهلو ی تو.دیدم آن زن من را بغل کرد سرم را دست کشید و پهلوی من نشست. وقتی که او گفت اسم تو را دارد فهیمیدم که حضرت زهراست تنم می لرزید.گفت: آبجی اینجا بشین و من نشستم  و بچه به من داد و هم به بچه شیر دادم و بعد بچه از من گرفت و رفت.

*محتاج به هیچ کس نبود تا آنجا که در توانش بود  از هیچ کس تقاضا نمی کرد. از این خصلتش خیلی خوشم می آمد اصلا" عجیب بود شیرین بود.

 متولد:  4/4/1349  فریدونکنار

شهادت:25/7/1364  مریوان   در حال خواندن نماز 

 وصیت نامه:

اکنون که می خواهم به سوی جبهه بروم و در دلم از خدای مهربان خواستم که مرا به آرزوی بزرگم یعنی شهادت برساند،گفتم که برای آخرین بار  همه حرفها و خواسته های خودم را به آنهایی  که بعد از من هستند و پیام شهادت من به آنها می رسد بگویم. و اگر از نیت من و هدف من پرسیدند بدانند که چشم بسته و نا آگاهانه در این راه قدم نگذاشتم و خیلی با فهم  و شناخت به جبهه رفتم. ....

پدرم اگر شما به من  اجازه نمیدادی که به جبهه بروم، البته حق داری  چون شما خیلی زحمت کشیدی  و زیر بار صد کیلویی کمر خم کردی تا مرا به این سن رساندی،درست است  ولی چه کنم که نمی توانم طاقت بیاورم و بمانم....

به خدا قسم که دیگر به خانه بر نخواهم گشت ، دیگر امید ندارم که به خانه بر  گردم......
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در چهارشنبه 21 مهر 1389ساعــت04:13 ق.ظ تــوسط سید عارفان | نظرات ()