تبلیغات
سید عارفان شهید سید علی اصغر ربیع نتاج - خاطرات دوران اسارت(2)
خاطرات دوران اسارت(2)

ما را در داخل پادگان در اتاقی سیمانی که تاریک و متروک بود گذاشتند و در را بستند مدتی گذشت تا اینکه چشمان ما به تاریکی عادت کرد.

دیدم یک دبه آب وسط اتاق است پس از مدتی یک سرباز عراقی آمد و به هرکدام یک نان ساندویچی داد و چون دستهایمان از پشت بسته بود.آن را بین دو زانوی ما گذاشت و رفت من هرچه کردم که لقمه ای از آن را بخورم نتوانستم چون نان به قدری خشک بود که از دندان کاری برنمی آمد و بعد هم از پایمان جدا شد و افتاد و دیگر در تاریکی نتوانستم آن را پیدا کنم و چون یک روز بود که آب نخورده بودم به سراغ دبه آب رفتمو چون دستهایم از پشت بسته شده بود نمی دانستم چگونه آب بخورم لذا با دندان دبه را بلند کردم که مقداری آب بخورم اما ناگهان دبه آب افتاد و همه آب ها هدر رفت.

از ناحیه مچ دستم که از پشت بسته شده بود احساس درد شدیدی داشتم و دیگر طاقت نیاوردم

از یکی از دوستانم که دستش از جلو بسته شده بود خواستم تا گره دستم را شل کند.ناگهان چند سرباز عراقی پشت پنجره آمدند و به عربی فیادی زدند و رفتند و تعدادی سرباز دیگر را آوردند ، درهمین رفت و آمدها دوستم دوباره دستم را بست و عراقی ها متوجه چیزی نشدند.

نیمه های شب عراقی آمدند و ما را سوار یک خودرو نظامی(ایفا) کردند و به طرف نقطه نامعلومی که بعدا متوجه شدیم استخبارات بغداد است بردند.

همراه ما چند سرباز عراقی شیعه و برخی بعثی بودند. وقتی خودرو حرکت کرد سعی کردیم با سربازها ارتباط عاطفی برقرار کنیم آنها هم همین طور ، لذا در بین راه طناب دستهایمان را شل کردند و به عربی گفتند شما مسلمان هستید و ما هم مسلمان  وهمه باهم برادریم.

ساعاتی بعد در میانه توقف کردند و یکی از سربازان که شیعه بود برای هرکدام از ما  یک ساندویچ کتلت و یک لیوان چای خرید و آورد بعداز دو روز بود که داشتیم غذا می خوردیم خیلی برایمان خوشمزه بود.

من ساعت مچی ام که ساعت دامادیم بود را از بعد از اسارت زیر لباس نظامی ام پنهان کرده بودم وبه پاس زحمتی که آن سرباز عراقی شیعه کشیده بود اشاره کردم که از دستم باز کند و برای خودش بردارد ولی هرچه اصرار کردم قبول نکرد و با اشاره گفت: مهمان من هستید.

پس از مدتی سربازان شیعه با بعثی ها پستشان عوض شد و سربازان شیعه به جلو ماشین رفتند و بعثی ها آمدند پیش ما.

سربازان شیعه موقع رفتن آهسته به ما گفتند:دست هایتان را ببندید که اینها بعثی هستند و ممکن است شما را اذیت کنند.

خلاصه حرکت کردیم تا به بغداد رسیدیم در ورودی بغداد چادر ماشین را انداختند تا ما چیزی نبینیم.

مدتی بعد ما را جلو یک ساختمان که همان محل استخبارات بغداد بود پیاده کردند در بدو ورود تعدادی که لباس  عربی پوشیده بودند با کابل و شلنگ حسابی بچه ها را زدند و داخل سلول انداختند.

سلول ها هیچ گونه پنجره ای به بیرون نداشت فقط یک هواکش کوچک بود و یک لامپ کم نور ما را زدند و پس از بازرسی داخل آن سلول ها انداختند...

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در چهارشنبه 14 مهر 1389ساعــت02:51 ق.ظ تــوسط سید عارفان | نظرات ()