تبلیغات
سید عارفان شهید سید علی اصغر ربیع نتاج - شهید ایوب الهی
شهید ایوب الهی

متولد: 1347/9/16  روستای ازباران

شهادت:64/2/27   پاسگاه ترابه

* هیچ وقت دوست نداشت با افراد بددهن و نا سزا گو دوستی کند دلش می خواست با افراد بزرگتر از خود دوستی  کند تا از آنها چیز یاد بگیرد.

* اولین بار که می خواست به جبهه برود به او گفتم:تو سوم راهنمایی هستی.درست را که تمام کردی و امتحانت را دادی  میتوانی بروی . مدرکت را بگیر بعد برو.گفت:در آنجا به ما مدرک می دهند .

* 45 روز به آموزش رفت و وقتی که برگشت آرامش و آسایش از او سلب شده بود.تمام فکر و ذهنش جبهه رفتن بود.گفت:نمی توانم اینجا بمانم و حتما" باید بروم.گفتم: تو که حالا به آموزش رفته ای و همه چیز را یاد گرفته ای پس اول درست را تمام کن و بعد برو.گفت:فرماندهانی که به آموزش دادند از بیت المال حقوق گرفتند یعنی من هم با پول مردم آموزش دیدم و گرنه خیانت به نظام و مردم کرده ام.دیگر کوتاه آمدم و گفتم:برو.

* دوستی داشتیم که روزی به خانه ما آمده بود و ایوب مشغول نماز  خواندن بود.ایشان ایوب  را در آن حال        می بیند و بعد می گوید این پسر با این سن کم وقتی  این طور نماز  می خواند معلوم است که شهید می شود.

* وقتی که قاسم مهدی زاده شهید شد ایوب دیگر حالاتش تغییر کرده بود  و از دوستانش کناره گیری می کرد و میگفت:نمی توانم بمانم و رفت.

* ایوب وقتی بچه بود داخل چاه افتاد و نزدیک بود که غرق شود که او را نجات دادند ولی در 16 سالگی در پاسگاه ترابه در خاک عراق در داخل آب ترکش به گلویش اصابت کرد و شهید  شد.

* با شهید قاسم مهدی زاده هم سن و هم بازی  و دوست بودند بعد شهادت قاسم نتوانست طاقت بیاورد  و رفت و اول ماه مبارک رمضان خبر شهادتش به ما دادند.

* پدرم به او گفته بود اگر به منطقه جنگی می روی به جنوب نرو که او گفت: ثواب غرب 2 برابر جنوب است و من باید به غرب بروم

* بهش گفتم: در جبهه چه خبر است که این قئدر عوض شدی گفت:تو نمی دانی خودت باید بیایی و ببینی ما خدا را احساس می کنیم.

* خواب دیدم که ایوب در داخل آب افتاد و من برای نجاتش  هر کاری می کنم دستم به دستش نمی رسه و نمی توانم او را بگیرم.

فرازی از وصیت نامه:

...خدا را  شکر می نمایم  که به من لیاقت آن را داده که از دین و حریم قرآنش دفاع کنم و لطفش وقتی  به کمال می رسد که سعادت شهادت در راهش را نیز بمن عطا نماید.من جوانی 16 ساله هستم که ندای هل من ناصر ینصرونی مولایم را لبیک گفتم و به جبهه های حق علیه باطل شتافتم و همانند مولایم حسین (ع) درس آزادی و شجاعت آموختم....

...بر خدا توکل کنید که قدرت خدا مافوق قدرتهاست از پیروزی های که بدست  می آورید مغرور نشوید و اگر احیانا" شکستی هم نصیب  شد دچار نا امیدی نشوید که پیروزی و شکست نیز بدست خدا و برابر مشیت او می باشد.

سنگر مسجد و مدارس را خالی نکنید که دشمن خوشحال می شود .به نماز جماعات و نماز جمعه شرکت کنید و صفوف نماز جمعه ها را خالی نکنید و صفوف ها را فشرده تر  سازید تا دشمن در آن خانه رخنه نماید....

آخرین وصیتم به دوستان اینست که سر کوچه ها نایستند و بجای ایستادن در سر کوچه ها به مساجد بروند و نماز و قرآن بخوانند و در ضمن امام را دعا کنید و پیرو خط او باشید و او را هرگز تنها نگذارید.

ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 2 خرداد 1389ساعــت07:38 ق.ظ تــوسط سید عارفان | نظرات ()