تبلیغات
سید عارفان شهید سید علی اصغر ربیع نتاج - بابا
بابا

سردار شهید ابراهیم اسدی (معروف به بابا)

متولد:  1345 فریدونکنار روستای بنه کنار

شهادت: 64/12/27 در عملیات  والفجر 10  حلبچه آخرین مسئولیت: جانشین گردان  علی بن ابیطالب (ع) 

می گفت: خدا با ماست ،امام زمان (عج)  ما رو یاری میکنه. به ما هم دلداری می داد.همیشه می گفت: خدا را فراموش نکنید چرا که او حلال مشکلات است...

وقتی کوچک بود خیلی خوش تیپ و خوش چهره بود ما هم خیلی به اون علاقه داشتیم.برای همین بهش میگفتیم "بابا".

موتوری داشت که فروخت و هزینه آن را خرج زمین فوتبال برای روستا کرد.خودش هم به فوتبال علاقه داشت. می گفت :  نباید بچه ها الاف کوچه و خیابان باشند.

  اولین بار 14 یا 15 ساله بود که رفت جبهه اول قبولش نمی کردند. میگفتند کوچیکه اما بعدا" با کارت برادرش رفت جبهه. توصیه اش این بود که مسجد ترک نکنید ، از روحانیت دوری نکنید. عشق نماز جمعه و جماعت داشت.دعای کمیل و توسل را شبهای جمعه و چهارشنبه ترک نمیکرد.شبهای جمعه خودش کمیل میخوند و مداحی میکرد.و همیشه می گفت که همه با خانمان هستند ولی من بی خانمانم و باید از خانه ترک منزل کنم. در سلام کردن به بزرگتر و کوچکتر از همه پیشی  میگرفت. روی زمین بدون بالشت و... می خوابید میگفت : بدنم باید به اینها عادت کنه. با  سردار شهید علی اثنی عشری خیلی صمیمی بود و با  هم مثل برادر بودند.اکثر اوقات  با هم بودند.
        
روزی خبر دادند به شهید ابراهیم که فردی به نام رجب حیدری شهید شده و جنازه اش جایی افتاده که آوردنش ممکن نیست شهید ابراهیم به اتفاق 2 نفر برانکارد برداشته و دو شبانه روز  در جستجوی جنازه بودند که آخر موفق می شوند و جنازه  را پیدا میکنند پس از اینکه شهید ابراهیم آمدند منزل ، مادر شهید حیدری پوتین شهید ابراهیم بوسه زد. همان مادر شهید  حیدری خواب شهید ابراهیم دید که به شهادت میرسه، خواب می بینه  که وقتی ابراهیم به خونه ما اومد بالای پلکان  خانه مان پای ابراهیم چند بار خون می اومد مادر شهید حیدری پای اونو پاک میکنه اما باز خون ادامه داره .وقتی فردای آن صبح برای تعبیر خواب به شخصی مراجعه کرد به او گفتند که این شخص به شهادت میرسه. آخرین بار که قرار بود بره.روز قبلش خواب عجیبی دیده بودم .فردای آنروز رفتم به سراغ ابراهیم ، دیدم که با زنش دارن با هم زمزمه میکنند.گفتم چی شده ؟ ابراهیم گفت که زهرا میگه چرا بچه بغل نمیکنی و نمی بوسیش گفتم شما نمی دونی که چرا من به این بچه دل نمی بندم چون من رفتنی هستم و بر نمی گردم و نمی تونم بهش دل ببندم ابراهیم با زنش خداحافظی کرد منم اونو همراهی کردم و ازش خداحافظی کردم . در بین راه یکی از محلی ها را هم دیده بود از اون هم خداحافظی کرد و از حلالیت خواست.رفت و دیگه بر نگشت. *عکسهای همرزم های شهیدش را با اسم و تاریخ شهادتش توی آلبومش میزد و می دید و گریه می کرد. میگفت چرا من شهید نمیشم. بزرگترین آرزویش شهادت بود میگفت:من دو بار تیر خوردم وشهید نشدم ، این بار باید شهید بشم. *بهش گفتم که ازدواج کن گفت: من بزودی به شهادت می رسم و اگر ازدواج کنم همسرم تنها می ماند. با اصرار قبول کرد که ازدواج کنه.همسرش هم خیلی دوست داشت .تو نامه هایی که همسرش نوشته معلومه. *در مورد بچه اش خودش خوابیده بود که پسره گفته بود که اسمشو کمیل آقا بزارید. بچه بدنیا اومد و پسر بود و ابراهیم بعد از 17 روز اومد و بچه اش دید و 15 روز تو خونه بود و همین 15 روز با کمیلش بود بعد رفت و شهید شد.. * 3 یا 4 روز قبل از شهادتش وقتی رفتم به باغ کلاغهای بالای سرم غارغار میکردن تعدادشون خیلی زیاد بود وقتی اومدم خانه، بالای درخت حیاطمون باز کلاغ ها غار غار می کردن و وقتی برای شستن لباس به کنار رودخانه رفتم باز کلاغ  بالای سرم غارغار میکردن من با خودم گفتم که حتما" یکی از 3 پسرم که تو جبهه هستن شهید می شن که همین طور هم شد و ابراهیم شهید شد. *در آخرین اعزامش  چهره ای ایشان خیلی نورانی بود تمام وسایل جبهه شان را دسته بندی کرده بود گویی به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسه تمام سفارشات لازم را کرد.و وصیت نامه خودشو نوشت و به من گفت که بعد از شهادتم کسی آومد وگفت که من به او بدهکارم بدان که من به هیچ کس بدهکاری مالی ندارم. قسمتی از وصیت نامه شهید خطاب به فرزندش کمیل: عزیزم گرچه تا چند روز اول تولدت من خبر نداشته و در جبهه بودم و بعد از این وقتی که چند روز از تولدت گذشته بود که آگاه شدم،چند روزی بیشتر هم پیش تو نبودم به هر حال به چهره ات معصومانه ات می   نگریستم ، به روح معصومت که خنده با ملائک میکردی چشم های معصومت عشق فرزندی را در دلم هک میکرد.از یک رو قیام للله این ملت  را می دیدم از یک رو اولین نوید بخش زندگیم را می نگریستم،کمیل جان اولی را برگزیدم که  در این راه گرچه پدرت و پدران هزاران یتیم دیگری رفتند ولی شما نسل پر بار این قیامید نسلی که سازنده آینده است.... عزیز پدر دنیا پر از معصیت و گناه است و همچنین در زیر ید قدرت لایزال خداوند کریم بوده و هست خدا شاهد و ناظر بر همه اعمال عالمیان است پس با حفظ تقوی در محضر مقدسه الهیه مواظب و نگهبان اعمالت باش ..... هر  چه شدی و هر مقامی را کسب کردی باید پاسدار و نگهبان انقلاب اسلامی مان باشی... از قدم زدن با دوست بد و همنشین بد جدا" دوری کن... سخن دیگر با تو ای کمیل جان، و آن اینکه ولایتی در نظام  پاک اسلامی مان وجود دارد بنام ولایت فقیه، ازت می خواهم که تابع مطلق این ولایت باشی و بدان عزیز جان که حرف ها و حکمهای این ولایت پربار فقیه استوار ست بر عدل وانصاف ،و بر تمامی مسلمانان و شیعیان یک اتمام حجیت کامل .بهر حال ترا دعوت به پذیرش کلی امر ولی فقیه میکنم  و امام امتمان قلب جهان اسلام حضرت امام خمینی(ره) را پیشوای  خود دانسته و بر رهبریت او تا سر حد جان پایدار باش هم چنین به قائم مقام رهبری آیه الله خامنه ای را فرمانبردار باش.... عزیزم ،جگر گوشه ام این نصایح را با اشک دیده و با آه دلم می نویسم ، به خدا تو را دوست دارم و دوست دارم که تو خود معلم اخلاق خود باشی... عزیزجان، سخنم تمام شد ولی دلم نمی خواهد با تو لا اقل کتابتی هم که شد جدا شوم اما من دارم میروم  برای احیاء دین مبین اسلام برای همیشه تو را بوسیده و ترا وداع میگویم دیدار  بروز قیامت کمیل عزیزم-مهربان و جگر گوشه پدر برای همیشه خداحافظ ، خداحافظ کمیلم خداحافظ، خداحافظ. خداحافظ عزیز پدر خداحافظ. نمونه ای از خوابهای شهید : در یکی از شبها خیلی ناراحت بودم در فکرم به جبهه و به شهدا  به دوستانم که شهید شدند  به  رضا خوش سیرت ، به حسین محبوبی ، نورالله امینی ،محمد عباس زاده ،  به رامین محمودپور  و بقیه دوستان.. خصوصا" به محمد مهدی آرزم ، دلم خیلی برایش تنگ شده بود همیشه  غصه خوردم و می خورم.همیشه به خودم میگفتم که چرا من شهید نمیشوم. حتما" یک اشکالی دارم. اشکالم در نماز است یا در کارهایم ریا است .یک روز به نورالله  و محمد عباس زاده خیلی فکر می کردم و ناراحت بودم  و بغض کرده بودم برای آنها می سوختم  در همان شب خواب دیدم  محمد و نورالله آمده اند من به آنها گفتم : من چرا شهید نمی شوم هر دو خوشحال  بودند و با صورتهای نورانی به من گفتند ابراهیم هر وقت دلت پاک شود و از وابستگی ها در آیی  و به هیچ چیز فکر نکنی ، به دنیا، به مادیات،  به خوشی زندگانی  به پدرت و مادرت یا به همان چیز هایی که خودت میدانی  و در دلت است  فکر نکنی  و دلت پاک باشد و بهتر خودت را بسازی آن موقع  هر وقت آرزوی شهادت کنی  شهادت نصیبت می شود. 64/12/4  منطقه جنوبی جنوب
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 9 اسفند 1388ساعــت06:50 ق.ظ تــوسط سید عارفان | نظرات ()