تبلیغات
سید عارفان شهید سید علی اصغر ربیع نتاج - قسمت دوم
قسمت دوم

این بار كه می‌خواست به جبهه برود تصمیم عجیبی گرفت.او می‌خواست نوجوانان جلسات مجمع اسلامی كوثر را به هفت تپه – پایگاه نظامی لشگر 25 كربلا – ببرد. جالب این بود كه تمام خانواده‌ها نیز ابراز خوشحالی كردند. در این مدتی كه نوجوانان در هفت تپه بودند، در مقر گردان یا رسول(ص) لشكر 25 كربلا سرود می‌خواندند و برنامه دعا و نیایش را برگزار می‌نمودند.

 سیدعلی‌اصغر بعد از مدتی این بچه‌ها را آورد و صحیح و سالم تحویل خانواده‌هایشان داد و خود این بار برای شركت در امتحان كنكور در شهر ماند و بعد از كنكور دوباره رهسپار جبهه‌ها گردید. خبر قبولی خود در دانشگاه را او در جبهه شنید.

آری! او در رشته كارشناسی الهیات دانشگاه تهران قبول شد و در آن دانشگاه ثبت‌نام نمود اما دل بی‌قرارش اسیر شب‌های عرفانی جبهه بود. دلش می‌خواست تا یك بار دیگر به هفت تپه برگردد و دعای كمیل را در لشگر عشق زمزمه نماید به خاطر همین موضوع، با هماهنگی‌هایی كه صورت گرفت، قرار شد درسش را در جبهه بخواند و موقع امتحان به دانشگاه برگردد.

یكی از اساتید او در دانشگاه تهران به او گفت: «آقای ربیع نتاج، دانشجویانی كه سر كلاس من حاضر می‌شوند اكثراً پایان ترم نمره قبولی نمی‌آورند. تو در جبهه چقدر درس می‌خوانی كه با این نمرات خوب قبول می‌شوی؟» او برای مدتی در تیم فوتبال دانشجویان دانشگاه تهران بازی می‌كرد و به خاطر بازی تكنیكی‌اش به اردوی تیم ملی دانشجویان كشور دعوت شد و قرار شد به همراه این تیم به خارج از كشور اعزام شود اما در این هنگام برای او پیغامی رسید: «سید! عملیات نزدیك است خودت را به جبهه برسان».

 آری، دانشجوی الهیات ما، اردوی تیم ملی را رها و به سوی هفت تپه حركت كرد. همه تعجب كرده بودند كه چرا سید از اردوی تیم ملی به جبهه آمده است.یكی گفت: «سید، تو آبروی شهرمان بودی. چرا این كار را كردی». خندید و گفت: «از اردوی تیم ملی به جبهه آمدم، تا شرف شهر شما باشم».
 سید دیگر 22 ساله شده بود و بارها، فرماندهی گروهان و گردان را به او پیشنهاد دادند اما او می‌خندید و می‌گفت: «همین یك كلاش مرا بس است».

 ... این عملیات داغ سنگینی را بر دل سید انداخت زیرا قاسم میرزا بابائیان به شهادت رسید. قاسم، یكی از بهترین دوستانش بود. از كودكی با هم بزرگ شده بودند، مجمع اسلامی كوثر را به اتفاق شهید حسین محمدعلی پوربنا نهادند، با هم به جبهه می‌رفتند

و  اما دیگر از قاسم خبری نبود، قاسم به خیل عاشورائیان 61 قمری پیوست و در آنجا برای دوستش سید علی‌اصغر ربیع نتاج جا نگهداشت.

    سیدعلی‌اصغر همیشه می‌گفت: «زندگی بدون قاسم برایم جهنمی بیش نیست، بدون او نمی‌توانم زنده باشم و از خدا شهادت خودم را می‌خواهم».

 سید برای مراسم تشییع و تدفین شهید قاسم میرزا بابائیان به شهر برگشت و در شهر ماند. به جلسات كوثر سر و سامان بخشید، در مراسم روز هفت شهید میرزا بابائیان سخنرانی نمود و گفت:

«بیرقی كه از دست قاسم به زمین افتاده است انشاءالله با دست من برافراشته خواهد ماند».
دیگر كم‌كم به عید نوروز نزدیك می‌شدیم، اما عید سید عزا شده بود. تا عید، چندین شهید دیگر در شهر تشییع و تدفین شدند و در روز عید نیز شهر رخت ماتم بر خود پوشیده بود.

 در دومین شب از سال نو سیدعلی‌اصغر به یكی از شاگردانش گفت: «باقر! امشب بچه‌های جلسه را جمع كن و بگو به منزل محمود حسین‌زاده بیایند. من با آنها كار دارم».

باقر شیری می‌گوید: «من پیغام سید را به بچه‌ها رساندم و قرار شد بعد از نماز مغرب و عشا به منزل آقا محمود برویم». سید آن شب غزل خداحافظی را خوانده بود. كسی كه تاكنون هیچ وقت در مورد شهید شدن خود حرف نمی‌زد این بار گفت: «بچه‌ها حلالم كنید، دلم برای قاسم آقا تنگ شده است، می‌خواهم در كنار او بر سر سفره مهمانی امام حسین(ع) بنشینم و ...».

فردای آن روز سید به جبهه اعزام شد و قبل از اعزام به مادرش گفت: «مامان ناراحت نباش تا اول ماه رمضان برمی‌گردم». بقچه‌ای را در دستش گرفت و به مادرش گفت: «این بقچه را به شرطی به شما می‌دهم كه قول بدهی تا زمانی كه نیامدم، آن را باز نكنی». مادرش با لمس كردن بقچه فهمید باید پارچه‌ای داخل آن باشد و به او گفت: «انشاءالله پیراهن دامادیت را با آن برایت بدوزم» و سید در حالی كه می‌خندید به مادرش نگاه كرد و چیزی نگفت.

درست شب اول ماه رمضان پیكر مطهرش را برای وداع به خانه آوردند، مادرش نیز به وعده‌اش عمل نمود و در همان شب كه پیكر سید را به خانه آوردند، بقچه را باز نمود و دید كفن سید در آن قرار دارد، و مادر به جای دوختن پیراهن دامادی كفن بر قامت رعنای فرزندش پوشاند.
ادامه مــطلب
+نوشته شـــده در یکشنبه 22 آذر 1388ساعــت05:56 ق.ظ تــوسط سید عارفان | نظرات ()